با تو پريدن را تجربه كردم. چه شبهاۍ قشنگۍ بود... ولۍ چقدر كوتاه بود. براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد، بارانۍ شدم. اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم. به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام. ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم. شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 14:18 توسط من و اون |
نپرس بودنت چه دخلی دارد
که اصلا ً
به خرجم نمی رود..!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 0:20 توسط من و اون |
دیدم که میرهم
دیدم که میرهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد
و ریخت ، ریخت ، ریخت
در ماه ، ماه به گودی نشسته ، ماه منقلب تار
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 3:22 توسط من و اون |
از اونجایی که همه می دونن خدا عادله (!!) و بین زن و مردش فرق نمی ذاره، موقعی که خدا گل آدم و حوا رو ساخته بود و گذاشته بود خشک بشن، پایین تنه هر دوتاشون یه شکل بود. یعنی یک چیزی مثل نی اون وسط گذاشته بود تا بتونه توشون از روح خودش فوت کنه تا زنده بشن. فرداش خدا تازه از خواب بلند شده بود و همینطوری که داشت چشماشو می مالید دهنشو گذاشت تو نی آدم و یه فوت کرد و آدم یه تکونی خورد. از فوتی که خدا کرده بود یه خورده خاک بلند شده و رفت تو چش خدا. تا خدا بیاد چششو بماله آدم ناقلا تو همون حالت نیمه جون برداشت نی حوا رو چسبوند به مال خودش. خدا هم که چشاش پر خاک بود و درست نمی دید یه فوت دیگه کرد و آدم زنده زنده شد.
بعد اومد فوت کنه تو حوا، هر چی نگاه کرد دید جای فوت کردنش نیست. این ور بگرد، اونور بگرد، نه خیر نیست که نیست. یهویی چشمش به آدم افتاد و شستش خبردار شد. بالاخره خداست دیگه از همه چیز خبر داره!
اومد یه تیکه دیگه گل درست کنه بچسبونه دم حوا، یهو یادش اومد امروز روز ششم، یعنی آخرین روز آفرینشه و دیگه فرصتی نیست که بخواد گل بچسبونه و بذاره خشک بشه. خلاصه به هر مکافاتی بود، با انگشتش یک کمی سوراخ جای فوت حوا رو باز تر کرد و ... د فوت کن!
مگه می شد؟ آقا هی از این ور باد در می رفت، هی از اون ور باد در می رفت. بالاخره تمرکز کرد و ی....ک فوت جانانه کرد که سینه های حوا قلپی زد بیرون.
بگذریم حوا بلند شد، یه نیگا این ور کرد، یه نیگا اون ور کرد، یک دفعه چشش افتاد به اون جای آدم! برگشت رو به خدا گفت: این بود معرفتت؟ این بود عدالتت؟!
خدا یه لحظه مکث کرد و از اون جایی که خداست و همه چیزو می دونه گفت: نگران نباش حوا جان! کاری می کنم که این آدم، تا قیام قیامت دنبالت بدوه و التماست کنه که اونی رو که ازت کش رفته بذاره سرجاش!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت 17:43 توسط من و اون |
بغل دستم نشسته بود. ازم پرسيد: ! شنيدم تو هم يه زماني عاشق شدي! راسته؟؟
يهو خنده ام رفت هوا!! آره بابا... عجب دوراني بود. بچه بوديم ديگه! بچه!
- خوب، تعريف كن ديگه!!
- نه بابا! ول كن. چي رو تعريف كنم!
- جون من تعريف كن. جون من!
- هيچي بابا! بچگي هم براي خودش عالمي داره! دفعه اول كه ديدمش دستم چند تا كاغذ بود. تا چشم به چشمش افتاد،
همه بدنم كرخت شد! بچه بودم ديگه! كاغذا از دستم سر خورده و افتاده بودن. اما من نفهميده بودم.. قلبم چه ضرباني
داشت. مثل اينكه صد كيلومتر دويده بودم!! عجب دوراني بود. بعدش هم يه سال و نيمي آواره فكرش شدم! سوار يه آونگ،
اين ور و اون ور مي رفتم! خوابش رو مي ديدم. صداش رو مي شنيدم! روزگار عجيبي بود! بچه بوديم ديگه. بچه بوديم.
- عجب.... بعدش چي شد؟
- بعد؟ بعدي نداشت! مگه سرياله كه قسمت دوم داشته باشه؟!
(خنديد)
من هم خنديدم و بعدش سكوت كرديم و من يه آه كشيدم. سوزناك و بلند....
- چي شده ؟ چرا آه كشيدي؟
با صدايي كه به زحمت در مي اومد، بغض گلوم رو خوردم و گفتم:
هيچي! دلم هواي بچگيهام رو كرده!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:59 توسط من و اون |
بیا فکر کنیم به این که چقدر همه چیز عالی پیش میره ...به اینکه ما چقدر خوشبختیم که فقط بدبختیم !...
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 23:10 توسط من و اون |
در انتظار خوابم و صد افسوس لب تشنه می دود نگهم هر دم
خوابم به چشم باز نمی آيد
اندوهگين و غمزده می گويم
شايد ز روی ناز نمی آيد
چون سايه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصومم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش در اين شب تنهائی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد، درد ساكت زيبائی
سرشار، از تمامی خود سرشار
می خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم بپيچد، پيچدسخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لابلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفس هايش
نوشد، بنوشدم كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سركش بازيگر
درگيردم، به همهمه درگيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوس ها را
می خواهمش دريغا، می خواهم
می خواهمش به تيره، به تنهائی
می خوانمش به گريه، به بی تابی
می خوانمش به صبر، شكيبائی
در حفره های شب، شبی بی پايان
او، آن پرنده، شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت 0:12 توسط من و اون |
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست**ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 18:5 توسط من و اون |
اون روز دلم فقط یه دست میخواست
اما تو هیچ کدوم از اون چیزایی رو که دلم میخواست نفهمیدی
من دستاتو میخواستم
هنوزم میخوام..
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 22:29 توسط من و اون |
تو لذت میبری از اینکه بهم بگی لاشی
.
.
.
وخیلی های دیگه هم همین طور
خدااااا چرا چراشو نمیدونم؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 21:21 توسط من و اون |
من مثلِ یه قطرَم تو آبِ دریا
.
.
.
بود و نبودم واسه کسی فرقی نداره
.
.
.
ای کاش تو رویا بودم
.
.
.
زندگی بیهودم رفته تو کثافت
.
حالا دیگه چه فرقی داره
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12ساعت 14:8 توسط من و اون |
خاک بر سر من
آشغال واسه کدوم خری گریه کردی
من؟من که گریه کردن بلد نیستم
.
.
نفهم
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 14:14 توسط من و اون |
از روی من پاشو
نفهم
.
.
.
توقع ات بالا رفته
.
.
.
پ.ن:در حد من نبودی
+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07ساعت 15:43 توسط من و اون |
| ||||||